تبليغاتX
روزنامه من
خدا بیامرز مرحوم ارسطو اگه زنده بود حتما عصری می رفت و در این سمینار شرکت می کرد:

"تبیین منطق سفر های استانی ، با حضور دکتر کلهر مشاور رئیس جمهور،دانشگاه فردوسی "

 . . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:9  توسط مرتضی | 
من امسال همونجایی ارشد قبول شدم که یکی دیگه از بچه های دانشگاهمون پارسال قبول شده.فکر می کنید از پارسال تا امسال چقدر دنیا متحول شده؟

اینقدر:

۱.پارسال به معلم ها ماموریت تحصیلی می دادند ، حالا لغو شده و من باید همزمان کار هم کنم.

۲.پارسال دانشگاه به همه روزانه ها خوابگاه داده ، امسال گیر داده که فعلا به شما که شاغل هستید خوابگاه نمی دهیم و در اولویت نیستید و شاید اصلا ندیم و . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 20:57  توسط مرتضی | 

دیشب که داشتم با اتوبوس از مشهد برمی گشتم اول شب که راننده فیلم گذاشت احساس کردم یه پسر جوون که چند ردیف عقب تر نشسته یه کم غیر عادی می خنده یا گاهی پرت و پلا می گه اما زیاد نگران کننده نبود .

نصف شب که کمک راننده مجبور شد بعد بی خواب شدن و کمی ترسیدن مسافران از شنیدن رفتار و حرکاتش ، پسرک رو با طناب به صندلی ببنده ، همه مطمئن شدیم که کار از این حرفها گذشته . . .

من قبل از این عقب مونده های ذهنی که از کودکی مشکل دارن دیده بودم ، اما این یکی گویا تا هفده ، هجده سالگی سالم و عادی زندگی کرده وچند ماهی بیشتر نیست که به این روز افتاده. . .

این ها رو گفتم که بگم وقتی امروز صبح وسط اتوبوس می اومد و می رفت و حرکات عجیب انجام می داد تو صورتش که نگاه کردم طبیعتا ذره ای نگرانی و رنگ پریدگی و خجالت از خنده های مسافرهای پیر و جوون اتوبوس ندیدم و به این فکر کردم که اگر چه دیوونه ها تو همه رفتارها اینقدر راحتن و بی ملاحظه نسبت به دیگران و ریشه رفتارهاشون اعتقادی نیست ، اما شاید ما به ظاهر هشیار ها ، یه رفتار هم نداشته باشیم که اینقدر بهش اعتقاد داشته باشیم که بی توجه به عقاید دیگران انجامش بدیم.داریم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 19:56  توسط مرتضی | 
تو اتاقی که الان نشستم رو درش پوستر این شعر فروغ چسبونده شده:



"اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهریان
چراغ بیاور
و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم"

قبلا به معنی این شعر توجهی نداشتم و فقط از آهنگش خوشم می اومد.
الان که اینجام این شعر رو اینجوری درک کردم:
ما آدمها زیاد بودن آدمهای خوشبخت رو نمی بینیم و لازمه که یه آدم مهربون پیدا بشه تا واسمون یه چراغ بیاره و ببینیم که چقدر آدمهای خوشبخت زیادند.
و اونی که اینجاست با چراغ آگاهی معنی خوشبخت بودن رو تو ذهن من عوض کرد.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:1  توسط مرتضی | 

بجستان،پشت مسجد جامع ، در حال چق چق با همسر مکرمه!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:17  توسط مرتضی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
دست نوشته های دیگران
 
پارسا نوشت
حسن ملوندی
حسین کج کلاهی
جعفر ابراهیمی
ماماتی
وحيد مير شكار
حمید جعفری
سایت ها
ایران دیپلماسی
خبرنامه امیرکبیر
آفتاب
موج آزادی
تابناک
رجا نیوز
رادیو زمانه(بدون فیلتر)
عصر ایران
نشریات
اعتماد
کیهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان